+
نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 16:52 توسط آفاق
|
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.
هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام
گرفت بدانید آنجا قبر من است.
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.
موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.
بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.
تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 18:46 توسط آفاق
|
کسانی هستند که به خاطر غروب خورشید چنان گریه می کنند که ریزش اشکشان مانع دیدن ستارگان .
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 17:21 توسط آفاق
|
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی،
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
+
نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386ساعت 16:30 توسط آفاق
|
عاقبت خواهم مرد....
نفسم مي گويد وقت رفتن دير است.....
زودتر بايد رفت.....رازها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد
چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند......
اي واي كوچه آخر من بن بست است
شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب....
اين همه دوستي را چه كنم؟.....
عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد...
همرهم چيست در اين راه سفر؟؟؟
يك بغل تنهايي چند خطي حرف ناگفته دل حسرت شنيدن كلام نو
عاقبت خواهم مرد....
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است....
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم...
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم....
بعد از من...
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشمها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دستها منتظرند
من كه بايد بروم
اما تو بدان قدر خودت قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته
خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم....
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم...
تو بگو من چه كنم؟؟؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم....من كه بايد بروم
من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ....
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم....
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است....
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:45 توسط آفاق
|
بودنم را هيچکس باور نداشت, هيچکس کاري به کار من نداشت, بنويسيد بعد مرگم روي سنگ, با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ, او که خوابيده است در اين گور سرد, بودنش را هيچکس باور نکرد
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:34 توسط آفاق
|
من یک صدایم صدایی به وسعت دریا به استواری یک کوه من یک ستاره ام شرقی ترین ستاره من یک زنم شرقی ترین زن و عاشق ترین ستاره شرقی کاش تو هم کمی مرد شرقی بودی و داشتنت یک ارزوی محال نبود و راهت دور نبودو تکه ای ابر بارانی در اسمان دلت پیدا میشد
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 18:24 توسط آفاق
|
آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم
ازشیشه نبودیم که با سنگ بمیریم
تقصیر کسی نیست که این گونه غریبیم
شاید که خدا خواست که بی رنگ بمیریم



.jpg)
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 18:6 توسط آفاق
|
نامت چه بود؟ - آدم
فرزند؟ - من را نه مادری نه پدر بنویس اول یتیم عالم خلقت
محل تولد؟ - بهشت پاک
اینک محل سکونت؟ - زمین خاک
آن چیست بر گرده نهادی؟ - امانت است
قدت؟ - روزی چنان بلند که همسایه ی خدا اینک به قدر سایه ی بختم به
روی خاک
اعضای خانواده؟ - حوای خوب و پاک قابیل خشمناک ها بیل زیر خاک
روز تولدت؟ - در روز جمعه ای به گمانم که روز عشق
رنگت؟ - اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه
چشمت؟ - رنگی به رنگ بارش باران که ببارد ز آسمان
وزنت؟ - نه آن چنان سبک که پرم در هوای دوست نه آن چنان وزین که نشینم بر این زمین
جنست؟ - نیمی مرا ز خاک نیم دگر خدا
شغلت؟ - در کار کشت امیدم به روی خاک
شاکی تو؟ - خدا
نام وکیل؟ - آن هم فقط خدا
جرمت؟ - یک سیب از درخت وسوسه
تنها همین؟ - همین!!!
حکمت؟ - تبعید در زمین
همدست در گناه؟ - حوای آشنا
ترسیده ای؟ - کمی
ز چه؟ - که شوم من اسیر خاک
آیا کسی به ملاقاتت آمده ست؟ - بلی
که؟ - گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟ - دیگر گلایه نه ولی . . .
ولی که چه؟ - حکمی چنین آن هم به یک گناه!!؟
دلتنگ گشته ای؟ - زیاد
برای که؟ - تنها فقط خدا
آورده ای سند؟ - بلی
چه؟ - دو قطره اشک
داری تو ضامنی؟ - بلی
چه کس؟ - تنها کسم خدا
در آخرین دفاع؟ - می خوانمش چنان که ا جابت کند دعا
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 15:55 توسط آفاق
|
اگه با خدا خلوت کنی اولین چیزی که بش میگی چیه؟
منتظر نظرت هستم
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:1 توسط آفاق
|